عبد الرضا سالار بهزادى
216
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
ديوان تا شما جان در بدن داريد بايد سعى كنيد كه عبد اللّه خان را يا بكشيد و سر او را از براى من بفرستيد ، يا او را زنده دستگير نمائيد و با كنده و زنجير از براى من بفرستيد ؛ و حكما انجام اين خدمت را از شخص شما مىخواهم و يك ذره عذر هم از شما قبول نمىكنم . و از اينها همه گذشته غيرت و مردانگى شما كجا رفته است ؟ اقلا اين قدرها كه مىبايست از مرحوم سعد الدوله ارث برده باشيد و در عوض خون ملا حسين نوكر نرماشيرى و قنبر سرباز و سايرين كه كشته شدهاند از اين دزكيهاى پدرسوخته كه با عبد اللّه خان همراهى كردهاند بگيريد و بكشيد و پدر آنها را بسوزانيد . مگر مرحوم سعد الدوله نبود كه هميشه مىگفت دزكيها خركچى هستند و داخل آدم نيستند ؟ حال چه شده است كه شما از گرفتن عبد اللّه خان يا چهار نفر دزكى بگوئيد من عجز دارم ؟ هرگاه شما بگوئيد يا بنويسيد عجز دارم ؛ اينجانب به حول للّه تعالى ابدا عجز ندارم و از براى گرفتن و كشتن صد نفر مثل عبد اللّه خان و پدر او و قلع و قمع اهل صد محل مثل دزك حاضرم ؛ و منتظرم كه همين قدر كاغذ شما برسد و بنويسيد من از عهدهء گرفتن عبد اللّه خان برنمىآيم و از تنبيه و تأديب اشرار دزكى عجز دارم و نمىتوانم قلعهء دزك را بگيرم و با خاك يكسان نمايم ؛ آن وقت من تكليف خود را مىدانم و ببينيد چگونه به بلوچستان مىآيم و در پاى قلعهء دزك حاضر مىشوم ؛ اما شرطش اين است كه شما با اردوئى كه داريد دور قلعهء دزك را گرفته و عبد اللّه خان و كسان او را محصور داشته باشيد و نگذاريد از قلعه بيرون آيد و فرار نمايد ، تا اينكه ان شاء اللّه اينجانب برسم و كار او را بسازم و شما تماشا نمائيد ؛ و به نمك با محك بندگان اعليحضرت قدر قدرت اقدس همايون شاهنشاهى روحنا فداه كه اگر عبد اللّه خان را گذاردهايد فرار كند و از چنگ خود رها كردهايد و يا او را نكشته و سر او را از براى من نفرستادهايد و يا او را زنده دستگير نكرده و با زنجير به كرمان نفرستادهايد ؛ بايد به كلى چشم از شئونات نوكرى خود بپوشيد و ديگر ابدا چشم داشت التفات و محبت هم از من نداشته باشيد و يقين بدانيد كه در نهايت سختى از شما مؤاخذه خواهم كرد . و ليكن چون من هرگز تكليف شاق به احدى نمىكنم ؛ هرگاه در واقع شما مىدانيد از عهدهء گرفتن عبد اللّه خان برنمىآئيد و عجز داريد و اين ننگ را بر طايفهء بهزادى مىگذاريد كه عبد اللّه خان و چهار نفر دزكى از نوكر نرماشيرى و سرباز فوج بهادر كه همراه شما بودند كشتند و شما نتوانستيد قصاص و تلافى كنيد ؛ زود به من بنويسيد ، آن وقت اگر من ان شاء اللّه بعد از ورود به دزك سه روز قلعهء دزك را مسخر و با خاك يكسان كردم و عبد اللّه خان را با كسانش كشته يا زنده تحويل شما نمودم ؛ كه آن وقت به شما خواهم گفت كه زين العابدين خان سرتيپ غيرت و مردانگى ندارد كه از عهدهء اين خدمت برنيامد ، و الا كه از عهده برنيامدم ، شما هرچه مىخواهيد بفرمائيد و من هم تصديق مىكنم كه حق با شماست . ديگر زياده بر اين نمىنويسم غرهء محرم 1309 » سجع مهر « فرمانفرما » و « ملاحظه شد » .